یا به تکرار پسر تازه جوانی را می بینی که در کنار دیک عدس پخته شده، نخود یا لوبیای سرنگون شده نشسته وهق هق گریه می کند، دلت می سوزد در کنارش می نشینی می پرسی که چه شده ؟
می گوید: تنها دارایی ام امروز این دیگ عدس بود که مادرم پخته بود تا بفروشم، پولی به دست بیاورم وزندگی دو برادر وخواهر کوچک ویتیمم را بگذارنم، این عدس سر نگون شد تمام دارایی ام ازدستم رفت، مادرم|، مرا شب به خانه نمی ماند! این گفته ها با چنان سوز واندوهی همراه است که نا خود آگاه دستت را به جیب می برد مقدار پولی بیرون می کنی به این جوان نورس می پردازی، آروز می کنی وحسرت می خوری کاش بیشتر می داشتی تا بیشتر کمک می کردی تا هم این جوان را از لت کوب مادر می رهانیدی وهم شکم یتیمان خانواده را سیر می کردی!.
این روز می گذرد، روز دیگر تصادفی در خیان دیگر باز هم با همین کودک روبرو می شوی دیگ عدسش سر نگون شده وهی هق هیق گریه می کند از رهگذران طلب استمداد می کند که اگر این چنین به خانه رود، مادرش ... اما پیش تر می روی خوب نگاه می کنی، می بینی که کودک همان کودک دیروز است شعارهم همان شعاردیروز. از خود می پرسی که چگونه ممکن است یک اشتباه دوباره تکرار شود ؟
ذهنت مشغول یافتن علت این این رویداد می شود. برای این که ذهنت را خالی کرده باشی ماجرا را قصه می کنی. دوستانت به سادگی ات می خندند ومی گویند که این کودکان حرفه ای اند!! ازاین طریق هرروز نانی به دست می آورند . این ها همان تردستی های کودکانه است که جنگ ،خشونت وبیکاری آنها را بدین سوی سوق داده وبدین سان و با این اخلا ق بار آورده است. با خود می اندیشی اگر این سنخ کودکان بزرگ شوند به عنوان افراد موثر در جامعه در آیند یا یک فروشنده باشند ،یا دریک سمتی دیگری قرار گیرند ازاین شخصیت های نا هنجاری چه بر سر مردم خواهد آمد؟
. این ها اندکی از نا هنجاری های فراوانی است که در جامعه ما وجود دارد. جنگ ،خشونت وتروریسم بر این کشور تحمیل کرده است.
آنچه تاسف بار و رقت انگیز است این که هیچ نهاد دولتی یا خصوصی در قبال این نا گواری ها و نا هنجاری ها احساس مسئولیت نمی کنند، این طیف گسترده هم چنان به حال خود رهاشده وهمانند ویروس وانگل هایی هستند که هرروز آدم هایی بیشتری دردام این ها گرفتار می آیند .
وقتی به آینده جنگ وعدم توجه به خیلی نا هنجاری های برخاسته از جنگ مکث ودرنگ می شود،آینده را جز درسیاهی وتباهی نمی توان دید!